تبليغاتX
گل همیشه بهار
عشق

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛

بر لب کلبه ی محصور وجود،

من اگر در این خلوت خاموش سکوت،

اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم،

تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

خاطرات رفته ام را مو ز مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط مینا | 
 

عشق يعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی.

عشق يعنی ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوری.

عشق يعنی ... رازي بين من و تو.

عشق يعنی ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.

عشق يعنی ... يه كيك خونگي براي تولدش.

عشق يعنی ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.

عشق يعنی ... كسي كه دلتو مي بره.

عشق يعنی ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.

عشق يعنی ... همين كنار هم بودن.

عشق يعنی ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.

عشق يعنی ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.

عشق يعنی ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.

عشق يعنی ... ضربه فني شدن.

عشق يعنی ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

عشق يعنی ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق يعنی ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.

عشق يعنی ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.

عشق يعنی ... بذاري از خودش تعريف كنه.

عشق يعنی ... منتظر تلفنش باشي.

عشق يعنی ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.

عشق يعنی ... ديدن خوشحاليش.

عشق يعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.

عشق يعنی ... غرورشو جريحه دار نكني.

عشق يعنی ... سليقه شو مسخره نكني.

عشق يعنی ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق يعنی ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.

عشق يعنی ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.

عشق يعنی ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.

عشق يعنی ... وقتي خوابه تماشاش كني.

عشق يعنی ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.

عشق يعنی ... دلشو نشكني.

عشق يعنی ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.

عشق يعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.

عشق يعنی ... مرتب ببريش بيرون.

عشق يعنی ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.

عشق يعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسي.

عشق يعنی ... ستارهء محبوبش باشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط مینا | 
شنبه :با نگاهی عاشقانه مست شدم

یک شنبه :به او گفتم گرفتارت شدم

دو شنبه :همچو لیلی عاشق صحرا شدم

سه شنبه :بی وفایی کرد و من گریان شدم

چهار شنبه :اسیر هجرانش شدم

پنج شنبه : او رفت و من در عاشقی فانی شدم

جمعه :بی او تنها شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط مینا | 
عطر زرد گل یاس رو نمی خوام

نمره ۲۰ کلاس رو نمی خوام

من فقط واسه چش تو جون می دم

عاشقای بی هواسو نمی خوام

من تو رو می خوام او نارو نمی خوام

نفسم تویی هوارو نمی خوام

عشق رو نقطه جوشو نمی خوام

دوره گرد گل فروشو نمی خوام

اونی که چشاش به رنگ عسله

مجنون خونه به دوشو نمی خوام

من کسی با قد رعنا نمی خوام

چشای درشت و گیرا نمی خوام

دوس دارم قایق سواری رو ولی ...

جز تو از هیچ کسی دریا نمی خوام

موهای خیلی پریشون نمی خوام

آدم زیادی مجنون نمی خوام

می دونی چشم منو گرفتی

جز تو هیچی از خدامون نمی خوام

چشم شرقی سیاهو نمی خوام

صورتای مثل ماهو نمی خوام

آخه وقتی تو ، تو فکر من باشی

حق دارم بگم گناهو نمی خوام

حرفای نقره ای رنگو نمی خوام

اون دو تا چشم قشنگو نمی خوام

حتی اون که بلد شکار کنه

صاحب تیر و تفنگو نمی خوام

شعرای ساده و تازه نمی خوام

اون که میگه اهل سازه نمی خوام

من دلم می خواد تو رو داشته باشم

واسه اینم اجازه نمی خوام

سفر دور جهانو نمی خوام

رنگای رنگین کمانو نمی خوام

لحظه و ساعت عمر من تویی

تو که نیستی من زمانو نمی خوانم

فالای جور واجورو نمی خوام

نامه های راه دورو نمی خوام

واسه چی برم ستاره بچینم

ماه من تویی نورو نمی خوام

آذر و خرداد و تیر نمی خوام

آدمای سر به زیر نمی خوام

من خودم تو چشم تو زندونیم

حق دارم بگم ، اسیرو نمی خوام

حرف خیلی عاشقونه نمی خوام

دل رسوا و دیوونه نمی خوام

یا تو ، یا هیچکس دیگه به خدا

خدا هم خودش می دونه ، نمی خوام

خرداد و اردیبهشتو نمی خوام

بی تو من این سرنوشتو نمی خوام

یکی پرسید اگه آخرش نشه

حتی این خیال زشتو نمی خوام

بی تو هیچی از عالم نمی خوام

تو فرشته ای من آدم نمی خوام

می دونی ، خیلی زیادی واسه من

همیشه عادتمه کم نمی خوام

من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

نفسم تویی هوارو نمی خوام ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط مینا | 

شب رفت

خورشید رفت

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب ، آسمان را جست و جو می کند .

ناگهان ستاره ای چشمک زد !

آفتابگردان سرش را به زیر افکند

ببین ...

گلها خیانت نمی کنند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مینا | 
ز عشق روزگار من ،تو بهترین نشانه ای

              تو باغ و گلشن منی ، تو بهترین بهانه ای

                            تو عشق جاودان من ، تو ماه آشیان من

                                       تو ساز من ، تو سوز من ، تو بهترین یگانه ای

                                                                 کلام دل حلاوتی ، پیام دل بشارتی

                                                                               به هر کجا که بنگرم ، تو بهترین جوانه ای

 

به کوه و دشت و بوستان ، به ماه و اختر و زمان

                  تو عشق جاودانه ای ، تو بهترین جوانه ای

                                       شکوه آرزوی من ، اگر ببار نیاورد

                                                   تو ای نهال آرزو ، تو بهترین جوانه ای

                                                                   تو پاره تن منی ، تو عشق جاودان منی

                                                                                    پرنده دل مرا تو بهترین ترانه ای ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط مینا | 
 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد ، خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.

از او در خواست کردم بدربیمارم را شفا دهد . فرمود لازم نیست ، روحش سالم است ؛ جسم هم که موقت است.

از او خواستم لاا قل به من صبر عطا کند . فرمود : صبر ، حاصل سختی و رنج است . عطا کردنی نیست، آموختنی است .

*** گفتم : مرا خوشبخت کن . فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند . فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند  .

از او خواستم روحم را رشد دهد . فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی . من فقط شاخ وبرگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی .

****از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم . فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام  .

 

***** از خدا خواستم کمکم کندهمان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست بدارم .

خدا فرمود : آهان ، آفرین بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط مینا | 

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستیم

مرگ ویرانگرچه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم؟ پس چرا عاشق نباشم

من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول وقراری نیست نیست

من که میدانم عجل ناخوانده و بیداد گر

سر زده می آیدو راه فراری نیست نیست

پس چرا پس چرا عاشق نباشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط مینا | 

وقتي كه عاشق كسي هستيد ميبينيدش تپش قلبتون زياد ميشه .. ولي اگه كسي رو دوستداشه باشي از ديدنش فقط خوشحال ميشي.. وقتي كه عاشقي زمستون برات بهاره.. ولي وقتي كسي رو دوست داري زمستون برات فصل قشنگيه ... وقتي عاشق كسي هستي روت نميشه تو چشاش نگاه كني .. ولي وقتي كسي رو دوست داري بهش نگاه ميكني لبخند ميزني.. وقتي در كنار عشقتون هستيد ساكتيد و نمي تونيد حرفاي دلتونو بزنيد...ولي اگه كسي رو دوست داشته باشيد به راحتي همه حرفاتونو براش ميزنيد.. وقتي عشقتون پيشتونه نميتونيد مستقيم و طولاني به چشاش نگاه كنيد..ولي وقتي كسي رو دوست داريد مستقيم به چشاش نگاه مي?نيد به همراه لبخند.. وقتي عاشق كسي باشيد دوست داريد سرتونو بزاريد رو شونه هاش و دستشو در دست بگيريد .. اما وقتي كسي رو دوست داشته باشيد اين حس رو نسبت بهش نداريد .. فقط دوست داريد دستشو بگيريد ..دليل اينكه وقتي عاشقيد دوست داريد سرتونو رو شونه عشقتون بزاريد اينه كه چون بهش تكيه كرديد و وجودش ارامش خاطر و زداينده خستگي و اوردن شادي .. اما اگه كسي رو دوست داشته باشيد اين حسو بهش نداريد.... البته همه اينها كافي نيست ولي حد اقل يه بخش كميش هست.. شما به راحتي ميتونين دوستي رو تموم كنين اما هرگز نميتونيد چشم خودتونو رو عشقتون ببنديد ..چون اگه اينكارو بكنيد هميشه يه قطره اي ته قلبتون وجود داره فراموش نميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط مینا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط مینا | 

اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي ، بهت قول نمي دم كه منتظرت مي مونم اما ازت ميخوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط مینا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط مینا | 
اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.


خدا... دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.


دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.


خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داشت هيچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.


نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه.


آدم دراز به دراز چشمش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجایش بس که از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.


آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دست کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.


بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.


اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.


ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.


انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.


....


خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل.


يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد.


چرخيد و چرخيد.


آسمون رعد زد و برق زد.


دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن.


همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفت و شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشيد روی چشای بسته آدم.


آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر.


پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند.


تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.


سينشو چسبوند به سينه آدم.


خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش.


آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد.


آدم با چشاش می خنديد.

فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.

اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.


خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش.


.

Angel de Synera
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط مینا | 

بمن گفت :

                 بيا !

بمن گفت:

                بمان !

بمن گفت:

                 بخند !

بمن گفت:

                 بمير !!!! 

 آمدم ، ماندم ، خنديدم ، مُردم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مینا | 

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد

خسته از بوسیدن پیوسته شد

خواست تا لب بر شکایت وا کند

لب نهادم بر لبش تا بسته شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط مینا | 

از کفر من تا دین تو                                          راهی به جز تردید نیست

دلخوش به فانوسم نکن                                    اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویرانی بیا                                             تا بشکند دیوار من

چیزی نگفتن بهتر است                                    تکرار طوطی وار من

بی جستجو ایمان ما                                       از جنس عادت می شود

حتی عبادت بی عمل                                     وهم سعادت می شود

با عشق آن سوی خطر                                    جایی برای ترس نیست

کافر اگر عاشق شود                                     بی پرده مومن می شود

چیزی شبیه معجزه                                      با عشق ممکن می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط مینا | 
یکی داشت و یکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم !

یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست و اونی که جدایی رو نخواست من !

یکی بود پس کی نبود !

یکی بود و یکی نبود . اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !

یکی آورد و یکی نیاورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !

یکی برد و یکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم !

یکی گفت و یکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دوست دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم

یکی ماند و یکی نماند ! اونی که ماند تو بودی و و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

یکی رفت و یکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی ! و اونی که بخاطر تو توی قلب هیچکس نرفت من بودم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مینا | 
آدمک دخترک راخواست .
دخترک گفت:خانه اي خواهم براي آسودن.
آدمک رفت .
روزهاوشبها کارکرد وپول درآوردوخانه اي بزرگ ساخت .
دخترک آمدوخانه راديدوگفت:نه...خانه اي ساده خواهم.
آدمک خانه رافروخت ورفت آنقدرگشت تا ساده ترين وکوچکترين خانه رايافت.
آن را خريدودخترک رابه خانه اش دعوت کرد.
اما دخترک نيامد.
آدمک سخت حيران ماند.
آنگاه فقطگريست ،
گريست وگريست تااشکش خشک شد.
بعدخانه راآتش زدوخوددرون خانه نشست.
وقتي آتش خاموش شد دخترک آمد.
خاکستر آدمک رابرداشت وازآن گِلي ساخت،آن گل راخشت کردوخانه اي بناکرد.
بعدگريست.
 آنگاه چون آدمکي نبودخانه راآتش زدوخوددرميان خانه نشست. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مینا | 

نمي خواهم به جز من دوستدار ديگري باشي
براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي
نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند
نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو بنشيند
نمي خواهم كه نقش چهره اي در خاطرت ماند
نمي خواهم نگاهي بر نگاه پاكت در آويزد
نمي خواهم كسي يارت شود در اين راه هستي
نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي
نمي خواهم ميان ما جدايي سايه اندازد
خيال ديگري بنيان عشق ما بر اندازد
نمي خواهم ، نمي خواهم به جز من يار كسي باشي
گل نازم نمي خواهم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مینا | 

مالحظه ها رو می گذرونیم تا به خوشبختی برسیم ولی افسوس که خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذراندیم

ياران به خدا بي وفايي نکنيد از دوست جدايي نکنيد يا دوست شويد وبي وفايي نکنيد يا آنکه از اول آشنايي نکنيد

يار پرسيد ازمن منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ من گفتم زندگيمو! اون هم ناراحت شد وبراي هميشه از پيشم رفت. اما هيچ وقت نفهميد که اون همه زندگيم بود!

يار پرسيد ازمن منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو؟ من گفتم زندگيمو! اون هم ناراحت شد وبراي هميشه از پيشم رفت. اما هيچ وقت نفهميد که اون همه زندگيم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط مینا | 

سرگرمی تووووووووووووووو شده بازی با این دل غمگین و خستم

یادت نمیاد همه قول وقرارایی که با تو بستم

با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول وقرارمن نشستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط مینا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط مینا | 

سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم يادت نمياد همه قول و قرارايي كه با تو بستم.

با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم.نشكن دلمو بخدا آهم

ميگيره دامنتو عاقبت يه روز.نگو بيخبري نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز.نگو

بي خبري نگو نميدوني وقتي نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز

$

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط مینا | 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط مینا | 

فرصت همین بود برای عاشق شدن

فردا می پرسم از هم غریبه ای یا دشمن

ای آشنای امروز عشق منو  باور کن

فردا غریبه هستیم امروز و با من سرکن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مینا | 

عشقش رفته بود.از شدت ناامیدی خودشو از پل گلدن گیت پرت کرد.از قضا چند متر دورتر دختری به قصد خودکشی شیرجه زد.دو تایی وسط اسمون همدیگرو دیدن.چشم تو چشم هم دوختن.کیمیای وجودشون جرقه ای زد. عشق واقعی بود. فهمیدن. ولی دیگه به اندازه ی سه تا پا با اب فاصله داشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط مینا | 
عشق بادبادکی

دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود.
او بزرگ شد. مثل تمام دختركهايي كه بزرگ مي شوند، آرزوهاي بزرگ داشت. اما آرزوهايش با آرزوهاي دختركهاي ديگر متفاوت بود. آرزوهايش براي خودش قشنگ و براي ديگران جالب بود.
در يكي از شبهاي گرم تابستان كه دخترك در خانه تنها بود، بادبادكي رنگارنگ و كاغذي به پنجره اتاقش خورد و افتاد. دخترك بيرون پريد، بدون اينكه فكر كند چه بود كه به شيشه كوبيد، خم شد، بادبادك كاغذي را برداشت و به آن لبخند زد. او را به خانه برد. بادبادك در خانه دخترك ماند و او كم كم عاشق بادبادك شد. چيزي كه دخترك هيچ وقت فكرش را نمي كرد. دخترك و بادبادك بهترين روزها را با هم گذراندند، بهترين لحظه ها را. در روزهاي گرم تابستان و روزهاي سرد زمستان. روزها گذشت و آنها هر روز بيشتر از روز پيش عاشق هم مي شدند. روزها گذشت و يك سال به پايان رسيد. بادبادك كمتر حرف مي زد و دل دخترك مي لرزيد. آخر بادبادك به پرواز عادت داشت و مدتها بود كه پرواز نكرده بود. دلش براي پرواز تنگ بود. يك روز هر دو روي پشت بام رفتند. دخترك از رفتار بادبادك تعجب كرد. بادبادك گفت: ديگر وقت آن است كه بريم. دخترك تعجب كرد و گفت: پرواز؟! بادبادك گفت: بايد بپريم. ديگر وقت رفتن است. دخترك اما بال نداشت كه بپرد. اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: من كه بال ندارم. تو هم بمان. من نمي توانم پرواز كنم.
بادبادك انگار نمي شنيد و شايد نمي ديد كه دخترك بال براي پريدن ندارد و چرا؟ بادبادك پريد و از بالاي آسمان اشاره كرد كه دخترك هم بپرد. دخترك دلش براي بادبادك مي لرزيد، ولي ... ولي پريد. پريدن بدون بال و لحظه اي بعد سقوط از بام و دخترك در كف زمين. چشمان دخترك به بادبادك نگاه مي كردند و ديگر حركت نكردند و ماندند براي هميشه. بادبادك پايين آمد و ديد كه دخترك براي هميشه چشمانش بسته شده است و تازه اينجا بود كه بادبادك فهميد دخترك بال نداشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط مینا | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط مینا | 

چون طلای ناب مرا بیمنت از خاکم بکن یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن

هر نگاهت موجي بر هرتخته سنگ پيكرم پرتلاتم تر زپيش ام غرق امواجم بكن

مي پسندم بازوانت را به دور شانه ام اول كارم هنوز فكر سرانجامم بكن

با تو من در شب خيال ديگري دارم به سر همچو شبگردي مرا از خواب بيدارم بكن

شبنمي شو بوسه بر گلبرگ اندامم بزن بوسه بارانم بكن بي تاب بي تابم بكن

دوست دارم همچو پيچك بر سراپاي تو پيچم باز امشب چو گل وحشي شدم رامم بكن

بخت و قسمت را بگو دستی بر دست هم دهند دستی به دستم ده کنار سایه ات خوابم بکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط مینا |